سلامی به تلخی جدایی
این وبلاگوساخته بودم تابیام توش بنویسم که خوشبخترین آدم روی زمینم
بنویسم که یاری دارم که بهترازاون توی دنیاپیدانمیشه
الانم همینومیگم برام بهترازاون پیدانمیشه اماروزگارنامرده،دیگه نمیخوام بنویسم زندگی سفیده میخوام بنویسم زندگی سیاهه سیاهه،هیچ رنگی توش نداره
دیگه میخوام ازبدبختی هام بنویسم
شایدکمی آروم شم،فردایه امتحان خیلی سخت دارم امادریغ از 1کلمه که خونده باشم ،خوندمااماهیچی نفهمیدم.چون مغزم هنگه هنگه
چرابعضی هابه خودشون اجازه میدن واردحریم کسی دیگه بشن؟حتی پدرمادرا،مگه مابچه هاواردحریم خصوصی اونامیشیم؟مگه میگیم شمابه دردهم نمیخورین یامگه میگیم الاوبلابایدبافلانی ازدواج کنین؟نه!نمیگیم!پس چرااونابه ماامرمیکنن؟وبه عشق من امرکردن که اگر باکسی که خودشون انتخاب کردن ازدواج نکنه آق میکننش؟
تاحالافکرمیکردم که اون ازاین جدایی خوشحالم میشه،امابااشک های دیروزش فهمیدم که نه،اونم حال منوداره،امامن بازهم قلبم شکست
بازهم قلبم شکست!نمیدونم چراخدااین همه منواینجوری امتحان میکنه؟که هی قلبم بشکنه،اون که بزرگه اون که خودش منومیشناسه،پس چرابازهم این راهو جلوی پای من گذاشت؟تاکی خدا؟برای چی خدا؟آخه منم آدمم،بنده ی خودتم،تومنوآفریدی،پس چرا؟
دیگه میخوام ازسیاهی زندگی وازسفیدی مرگ بنویسم!کاش جرئتش روداشتم،کاش ازاون دنیاش نمیترسیدم،اگه اون دنیاعذابش نبودتاحالا24ساعت بودکه توی قبربودم وازسیاهی روزگارودنیاخلاص میشدم وبه سفیدی و قشنگی مرگ میرسیدم!خداازم ناراحت نشوکه میگم این دنیاسیاهه ،مگه خودت نگفتی این دنیادارمصیبته؟خوب منم دارم همینومیگم!
من برای همه جوونهاآرزوی خوشبختی دارم توی همین دنیای نکبتی وسیاه،برای عزیزترین کسم هم همین آرزورودارم،امیدوارم چندسال بعداگردیدمش خوشبخت ببینمش حتی اگرخودم توی نکبت این دنیاغرق شده باشم
خدایا خودت کمکم کن وتنهام نذار،توی این سیاهی فقط تورودارم! به امیدخودت
سایه عشق
بی هوای دوست،ای جان دلم،جانی ندارم
دردمندم،عاشقم،بی دوست درمانی ندارم
آتشی ازعشق درجانم فکندی ،خوش فکندی
من که جزعشق توآغازی وپایانی ندارم
عشق آوردم دراین میخانه بامشتی قلندر
پرگشایم سوی سامانی که سامانی ندارم
عالم عشق است هرجابنگری ازپست وبالا
سایه عشقم که خود پیدا و پنهانی ندارم
هرچه گویدعشق گوید،هرچه سازدعشق سازد
من چه گویم،من چه سازم،من که فرمانی ندارم
غمزه کردی ،هرچه غیرازعشق رابنیان فکندی
غمزه کن برمن که غیرازعشق بنیانی ندارم
سرنهم درکوی عشقت ،جان دهم درراه عشقت
من چه می گویم که جز عشقت سروجانی ندارم
عاشقم ،جزعشق تودردست من چیزی نباشد
عاشقم،جزعشق تو،برعشق برهانی ندارم
دیوان امام خمینی (ره)
عشق دلدار
چشم بیمارتوای می زده بیمارم کرد
حلقه گیسویت ای یارگرفتارم کرد
سروبستان نکویی گل گلزارجمال
غمزه ناکرده زخوبان همه بیزارم کرد
همه می زدگان هوش خودازکف دادند
ساغرازدست روان بخش توهشیارم کرد
چکنم شیفته ام سوخته ام غمزده ام
عشوه ات والهء آن لعل گهربارم کرد
عشق دلدارچنان کردکه منصورمنش
ازدیارم به درآورد و سردارم کرد
عشقت ازمدرسه وحلقه ی صوفی راندم
بنده ی حلقه بگوش درخمّارم کرد
باده ازساغر لبریزتوجاویدم کرد
بوسه ازحاک درت محرم اسرارم کرد
دیوان امام خمینی (ره)
من تازه به جمع شماپیوستم البته این اولین وبلاگم نیست درپرشین بلاگ وبلاگ داشتم ولی خیلی وقته دیگه بهش سرنزدم
حالااومدم اینجاتازه دوباره شروع کنم
باآرزوی موفقیت برای شمادوستان
من روازنظراتتون محروم نکنید
به امیدروزی دیگر